باب پنجم

کلیات سعدی — گلستان

هرکه سلطان مرید او باشدگر همه بد کند نکو باشد

وانکه را پادشه بیندازدکسش از خیل خانه ننوازد

کسی بدیده انکار اگر نگاه کندنشان صورت یوسف دهد بناخوبی

وگر بچشم ارادت نگه کنی در دیوفرشته ایت نماید بچشم کرّوبی

خواجه با بنده پری رخسارچون در آمد ببازی و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کندوین کشد بار ناز چون بنده

کوته نکنم ز دامنت دستور خود بزنی بتیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجائی نیستهم در تو گریزم ار گریزم

هر کجا سلطان عشق آمد نماندقوت بازوی تقوی را محل

پاک‌دامن چون زید بیچاره‌ایاوفتاده تا گریبان در وحل

چو در چشم شاهد نباید زرتزر و خاک یکسان نماید برت

دوستان گو نصیحتم مکنیدکه مرا دیده بر ارادت اوست

جنگ‌جویان بزور پنجه و کتفدشمنان را کشند و خوبان دوست

تو که در بند خویشتن باشیعشق باز دروغ زن باشی

گر نشاید بدوست ره بردنشرط یاریست در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرمور نه بروم بر آستانش میرم

دردا که طبیب صبر می فرمایدوین نفس حریص را شکر می باید

آن شنیدی که شاهدی بنهفتبا دل از دست رفته‌ای میگفت

تا ترا قدر خویشتن باشدپیش چشمت چه قدر من باشد

آنکس که مرا بکشت باز آمد پیشمانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

اگر خود هفت سُبع از بر بخوانیچو آشفتی ا ب تندانی

عجبست با وجودت که وجود من بماندتو بگفتن اندر آئی و مرا سخن بماند

عجب از کشته نباشد بدر خیمه دوستعجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم

نه آنچنان بتو مشغولم ای بهشتی رویکه یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندمو گر مقابله بینم که تیر می‌آید

چشم بداندیش که بر کنده بادعیب نماید هنرش در نظر

ور هنری داری و هفتاد عیبدوست نبیند بجز آن یک هنر

سری طَیف من یجلو بطلعته الدُجیشگفت آمد از بختم که این دولت از کجا

چون گرانی بپیش شمع آیدخیزش اندر میان جمع بکش

ورشکر خنده‌ایست شیرین لبآستینش بگیر و شمع بکش

دیر آمدی ای نگار سر مستزودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینندآخر کم از آنکه سیر بینند

اذا جِئتنی فی رِفقة لِتزورنیواِن جئتَ فی صلح فَاَنت محارب

بیک نفس که بر آمیخت یار با اغیاربسی نماند که غیرت وجود من بکشد

بخنده گفت که من شمع جمعم ای سعدیمرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مدهکه مرا توبه بشمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کندباز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

هر که بی او بسر نشاید بردگر جفائی کند بباید برد

روزی از دست گفتمش زنهارچند از آن روز گفتم استغفار

نکند دوست زینهار از دوستدل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم بنزد خود خواندور بقهرم براند او داند

آنکه نبات عارضش آب حیات میخورددر شکرش نگه کند هر که نبات میخورد

برو هرچه می‌بایدت پیش گیرسر ما نداری سَر خویش گیر

شپّره گر وصل آفتاب نخواهدرونق بازار آفتاب نکاهد

فَقدتُ زمانَ الوصلِ وَالمرء جاهلبقدر لَذیذ العیش قبلَ المصائب

باز آی و مرا بکش که پیشت مردنخوشتر که پس از تو زندگانی کردن

آن روز که خطّ شاهدت بودصاحب نظر از نظر براندی

امروز بیامدی بصلحشکش فتحه و ضمه بر نشاندی

تازه بهارا ورقت زرد شددیک منه کاتش ما سرد شد

چند خرامی و تکبر کنیدولت پارینه تصور کنی

پیش کسی رو که طلبکار تستناز بر آن کن که خریدار تست

سبزه در باغ گفته‌اند خوشستداند آنکس که این سخن گوید

یعنی از روی نیکوان خط سبزدل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گندنازاریستبس که بر می کنی و میروید

گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوشاین دولت ایام نکوئی بسر آید

گر دست بجان داشتمی همچو تو بر ریشنگذاشتمی تا بقیامت که بر آید

سؤال کردم و گفتم جمال روی تراچه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست

جواب داد ندانم چه بود رویم رامگر بماتم حسنم سیاه پوشیدست

امرد آنگه که خوب و شیرینستتلخ گفتار و تند خوی بود

چون بریش آمد و بلعنت شدمردم آمیز و مهر جوی بود

وَ اِن سلم الاِنسانُ مِن سوء نَفسهفَمن سُوء ظَنّ المدّعی لَیس یَسلم

شاید پس کار خویشتن بنشستنلیکن نتوان زبان مردم بستن

علی الصباح بروی تو هر که برخیزدصباح روز سلامت برو مسا باشد

بد اختری چو تو در صحبت تو بایستیولی چنین که توئی در جهان کجا باشد

پارسا را بس اینقدر زندانکه بود هم طویله رندان

کس نیاید بپای دیواریکه بر آن صورتت نگار کنند

گر ترا در بهشت باشد جایدیگران دوزخ اختیار کنند

زاهدی در سماع رندان بودزان میان گفت شاهدی بلخی

گر ملولی ز ما ترش منشینکه تو هم در میان ما تلخی

جمعی چو گل و لاله بهم پیوستهتو هیزم خشگ در میانی رسته

چون باد مخالف و چو سرما ناخوشچون برف نشسته‌ای و چون یخ بسته

نگار من چو در آید بخنده نمکیننمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودی ار سر زلفش بدستم افتادیچو آستین کریمان بدست درویشان

نه ما را در میان عهد و وفا بودجفا کردی و بد عهدی نمودی

بیک بار از جهان دل در تو بستمندانستم که برگردی بزودی

هنوزت کر سر صلحست باز آیکزان مقبول تر باشی که بودی

گل بتاراج رفت و خار بماندگنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدنخوشتر از روی دشمنان دیدن

واجبست از هزار دوست بریدتا یکی دشمنت نباید دید

ظَما بقلبی لا یَکادُ یُسیغهرَشفُ الزّلالَ ولو شربت بحورا

خرّم آن فرخنده طالع را که چشمبر چنین روی اوفتد هر بامداد

مست می بیدار گردد نیم شبمست ساقی روز محشر بامداد

معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

من آدمی بچنین شکل و خوی و قد و روشندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

بلیت بنحویّ یصول مغاضباًعَلیّ کَزید فی مُقابلةِ العَمرو

عَلی جَرّ ذیلِ لیس یرفع راسهو هل یستقیمُ الرّفع من عاهل الجر

طبع ترا تا هوس نحو کردصورت صبر از دل ما محو کرد

ای دل عشاق بدام تو صیدما بتو مشغول و تو با عمرو و زید

بزرگی دیدم اندر کوهساریقناعت کرده از دنیا بغاری

چرا گفتم بشهر اندر نیائیکه باری بندی از دل برگشائی

بگفت آنجا پریرویان نغزندچو گل بسیار شد پیلان بلغزند

بوسه دادن بروی دوست چسودهم درین لحظه کردنش بدرود

سیب گوئی وداع بستان کردروی ازین نیمه سرخ وزان سو زرد

اِن لم امتَ یومَ الوداع تاَسفالا تحسبونی فی المودّة منصفا

گر تضرع کنی و گر فریاددزد زر باز پس نخواهد داد

نباید بستن اندر چیز و کس دلکه دل برداشتن کاریست مشکل

مگر ملائکه بر آسمان و گر نه بشربحسن صورت او درز می نخواهد بود

بدوستی که حرامست بعد ازو صحبتکه هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود

کاش کان روز که در پای تو شد خار اجلدست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر

تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمماین منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آنکه قرارش نگرفتیّ و خوابتا گل و نسرین نفشاندی نخست

گردش گیتی گل رویش بریختخار بنان بر سر خاکش برُست

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موجصحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار

دوش چون طاوس می‌نازیدم اندر باغ وصلدیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

و ربَّ صدیق لاَمنی فی وِدادِهاالَم یرها یوماً فیوضح لی عذری

کاش کانان که عیب من جستندرویت ای دلستان بدیدندی

تا بجای ترنج در نظرتبی خبر دستها بریدندی

ما مَر مِنّ ذِکر الحمی بَمسمعیلو سَمعت ورق الحمی صاحَت معی

یا مَعشر الخلّان قولوا لِلمعافالست تدری ما بقلب الموجع

تندرستانرا نباشد درد ریشجز بهم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بودبا یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا ترا حالی نباشد همچو ماحال ما باشد ترا افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکناونمک بر دست و من بر عضو ریش

در چشم من آمد آن سهی سرو بلندبربود دلم ز دست و در پای فکند

این دیده شوخ می کشد دل بکمندخواهی که بکس دل ندهی دیده ببند

آن شاهدی و خشم گرفتن بینشوان عقده بر ابروی ترش شیرینش

از دست تو مشت بر دهان خوردنخوشتر که بدست خویش نان خوردن

انگور نو آورده ترش طعم بودروزی دو سه صبر کن که شیرین گردد

نه در هر سخن بحث کردن رواستخطا بر بزرگان گرفتن خطاست

یکی کرده بی آبروئی بسیچه غم دارد از آبروی کسی

بسا نام نیکوی پنجاه سالکه یک نام زشتش کند پایمال

ملامت کن مرا چندان که خواهیکه نتوان شستن از زنگی سیاهی

از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچمسر کوفته مارم نتوانم که نپیچم

هرکه زر دید سر فرو آوردور ترازوی آهنین دوشست

امشب مگر بوقت نمی خواند این خروسعشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

یک دم که دوست فتنه خفته است زینهاربیدار باش تا نرود عمر بر فسوس

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانک صبحیا از در سرای اتابک غریو کوس

لب بر لبه چو چشم خروس ابلهی بودبرداشتن بگفتن بیهوده خروس

پنجه در صید برده ضیغم راچه تفاوت کند که سگ لاید

روی در روی دوست کن بگذارتا عدو پشت دست می خاید

بتندی سبک دست بردن بتیغبدندان برد پشت دست دریغ

این دو چیزم بر گناه انگیختندبخت نا فرجام و عقل نا تمام

گر گرفتارم کنی مستوجبمور ببخشی عفو بهتر کانتقام

چسود از دزدی آنگه توبه کردنکه نتوانی کمند انداخت بر کاخ

بلند از میوه گو کوتاه کن دستکه کوته خود ندارد دست بر شاخ

بآستین ملالی که بر من افشانیطمع مدار که از دامنت بدارم دست

اگر خلاص محالست ازین گنه که مراستبدان کرم که تو داری امیدواری هست

هر که حمال عیب خویشتنیدطعنه بر عیب دیگران مزنید

جوانی پاکباز پاک رو بودکه با پاکیزه روئی در کرو بود

چنین خواندم که در دریای اعظمبگردابی در افتادند با هم

چو ملاح آمدش تا دست گیردمبادا کاندران حالت بمیرد

همی گفت از میان موج و تشویرمرا بگذار و دست یار من گیر

درین گفتن جهان بروی برآشفتشنیدندش که جان میداد و میگفت

حدیث عشق ازان بطال منیوشکه در سختی کند یاری فراموش

چنین کردند یاران زندگانیزکار افتاده بشنو تا بدانی

که سعدی راه و رسم عشقبازیچنان داند که در بغداد تازی

دلارامی که داری دل درو بنددگر چشم از همه عالم فرو بند

اگر مجنون لیلی زنده گشتیحدیث عشق ازین دفتر نبشتی

غلام آبکش باید و خشت زنبود بنده نازنین مشت زن

هرکه دل پیش دلبری داردریش در دست دیگری دارد

آهوی پا لهنک در گردننتواند بخویشتن رفتن

هر که بینای عیب خویشتن استطعنه بر عیب دیگران نزند

Comments

Loading comments…