صراط السطور
ای قلم تیز کن زبان بیانبهر حمد خدای هر دو جهان
آن خدایی که آفریده قلمزان قلم حرف صنع کرده رقم
هرچه بودست و هست و خواهد بودثبت فرمود در صحیفه جود
کاملان جمله محو ذات ویاندواصفان عاجز از صفات ویاند
خود ثناخوان خود بود یزدانرو ثناءعلیک را برخوان
مصطفی را که فیض از مولیستحاجت خواندن و نوشتن نیست
شده معلوم او ز روز قدمقلم صنع هرچه کرده رقم
لوح محفوظ بیگمان دل اوستقاب قوسین جا و منزل اوست
در طبقهای آسمان بنگرسربسر پر ز جوهر و گوهر
مانده از باقی نثار است آنشرح معراج را بخوان و بدان
تا شوی آگه از کمال نبینبی هاشمی مطّلبی
پیشتر از زمان شاه رسلخلق را رهنمای نشأءقل
سر به خطی که خامه فرسودیخط عبری و معقلی بودی
مرتضی اصل خط کوفی راکرد پیدا و داد نشو و نما
وین خطوط دگر که استادانوضع کردند هم ز کوفی دان
واضعان کاسمشان در این باب استابن مقله است و ابن بوّاب است
سند علم خط به حسن عملپس بود مرتضی علی ز اوّل
زانکه هم اوست در تمام علومعلما را به علم امام علوم
وین همه علمها امیر به حلمکسب فرموده از مدینهٔ علم
هرکه داند در مدینهٔ علمنقد وقتش شود خزینهٔ علم
غرض مرتضی علی از خطنه همین لفظ و حرف بود و نقط
بل اصول و صفا و خوبی بودزان اشارت بحسن خط فرمود
خط که فرموده است نصفالعلمسرور انبیا به علم و به حلم
آن خط مرتضی علی بودستزآن نبی نصف علم فرمودست
آنچنان خط کجاست حد بشرقلمی دیگر است و دست دگر
قلم پاک آن رفیعجنابخورده از جویبار جنّت آب
دست دُرپاش او خزانهٔ رزقخامهٔ او کلید خانهٔ رزق
از مدادش چه گویم و ز دواتآب حیوان نهفته در ظلمات
ورقی را که خطّ شاه برآنستبوسهگاه ملایک و بشر آنست
بشنو این دو بیت را که رواستکز حدیقه بمدح شیر خداست
هر عدو را که او فکند ز پاینام بر دستش و زننده خدای
نشوی غافل از بنی هاشموز یدالله فوق ایدیهم
مدح شه کاملان چنین گفتندهمه دُرهای معنوی سفتند
چه قلم بود یا رب آن و چه دستقلم اینجا رسید سر بشکست
از جوانی بخط بدی میلمعشق خط راندی از مژه سیلم
بر سر کوی کم قدم زدمیتا توانستمی قلم زدمی
که ز انگشتها قلم کردیبخیالی خطی رقم کردی
از قضا میر مفلسی روزیپیشم آمد بسان دلسوزی
قلم و کاغذ و دواتم جُستبیست و نه حرف را ز حرف نخست
بنوشت و روان بدستم دادشدم از التفات او دلشاد
زانکه ابدال بود و صاحب حالگشته حالش مبدّل الاحوال
زین سبب عشق خط زیاده شدمدل گرفتار مرد ساده شدم
بعد از آن مدتی برین بگذشتمهر خطّم از آن و این بگذشت
نیّت روزهٔ علی کردمقلم مشق را جلی کردم
در خیال این که کار بگشایدشه بخوابم جمال بنماید
تا شبی خواب دیدم از ره دیدکه خطم دید و جامهام بخشید
خواب را مختصر نمودم بازقصّهٔ خواب هست دور و دراز
بیش ازین زین سخن نیارم گفتکه ندارم مجال گفت و شنفت
تا کسی پردهٔ خرد ندرددر حق من گمان بد نبرد
بنده سلطانعلی غلام علیستشهرت خطّ او ز نام علیست
روز و شب گوید از نبی و ولیذکرش این است از خفی و جلی
سنهٔ عمر چون به بیست رسیدخط سودا ز صفحهام بدمید
رو نهادم بکنج مدرسهایبیخیال کجی و وسوسهای
روز تا شام مشق میکردمنه غمِ خواب بود و نی خوردم
اکثرِ روزها چو ماه صیامروزه میداشتم بصدق تمام
شام در روضهٔ رضا بودمسر بر آن آستانه میسودم
چونکه از روضه آمدم بیرونپیش مادر شدم بخانه درون
خدمتش را بجان کمر بستهدر مطلوب خویش در بسته
تا بدانستمش نیازردمروزگاری بدو بسر بردم
از پدر زان نگفتم و حالمکه سفر کرده بود از عالم
من از او هفت ساله مانده جدااو بچل سالگی بریده ز ما
شرح تقوی و طاعت هر دونبود از من شکسته نکو
رحمت ایزدی بر ایشان بادجایشان در جوار پاکان باد
چونکه از مشق بیحد و بیعدشدم القصّه شهرهٔ مشهد
پیش من مهرخان سیم ذقنبهر تعلیم خط بوجه حسن
آمدندی ز دور و از نزدیکخواه از ترک، خواهی از تازیک
جمله یار و برادرم بودندهمه روزه برابرم بودند
چشم سَر بستم و گشادم سِردیدن چشم سر چو نیست مضر
چشم سَر عیببین و معیوبستچشم سِر هرچه دید محبوبست
بعد ازین ترک مدرسه کردمکس ندیدی بمدرسه گردم
سر نهادم به کنج خانهٔ خویشگفتم از سوز سینه با دل ریش
کای دل آن به که ترک خط گویمنقش خط را ز لوح دل شویم
یا چنان سازمش کز آن گویندحرف حرف مرا بجان جویند
پس نشستم بجد و جهد تمامحاصل قصه روزها تا شام
مشق را چون قلم کمربستهپسِ زانوی خویش بنشسته
ببُریدم ز یار و خویش و رفیقآخر الامر یافتم توفیق
گفت پیغمبر آن شه سروَرسر مپیچ از حدیث پیغمبر
هرکه کوبد دری ز روی نیازمیشود عاقبت به رویش باز
خط که ما یقرأست شهرت اوآن اشارت بود بخط نکو
بهر آنست خط که برخوانندنه که در خواندنش فرو مانند
این که مایقرأش همیخوانینتوان خواندنش بآسانی
حُسن خط چشم را کند روشنقُبح خط دیده را کند گلخن
اوّلاً میکنم بیان قلمبشنو این حرف از زبان قلم
که قلم سرخرنگ میبایدنه بسختی چو سنگ میباید
نی سیاه و نه کوته و نه درازیاد گیر ای جوان ز روی نیاز
معتدل نی سطبر و نی باریکو اندرونش سفید نی تاریک
نی درو پیچ و نی درو تابیملک خط راست نیک اسبابی
گر قلم سخت باشد و گر سُستدست را زین و آن بباید شُست
بطلب دوده تمامعیاردوده یک سیر و صمغ خوب چهار
زاگ و مار و بجوجه زود و چه دیرگیر یکسیر از آن و زین دو سیر
صمغ در آب ریز پاک ز خاکتا چو ماء العسل گدازد پاک
یکدو روزش بصمغ محکم کوبخانه را از غبار و گرد بشوی
تا بصد ساعتش سلایه بکنیاد گیر از من این ستوده سخن
زمه از زاگ بهترست بسیوین ندانسته جز فقیر کسی
در سیاهی بود ز زاگ ضررعوض زاگ پس زمه بهتر
آب مازو بجوش و دار نگاهتا شود نیک صاف و خاطرخواه
زمهٔ نرم را بدو کن ضمروشنت گفتم آنچه بُد مبهم
بعد از آن اندک اندکی میریزتجربه میکن و بدو مستیز
تا بوقتی که با قوام آیددر نوشتن دلت بیاساید
زور بازو ازو دریغ مدارورنه میدان که کردهٔ پیکار
کاغذی بهتر از خطایی نیستگرچه چندانکه آزمایی نیست
حبّذا کاغذ سمرقندیمکنش رد اگر خردمندی
خط بر او صاف و خوب میآیدلیک پاک و سفید میباید
خواه رسمی و خواه سلطانیجهد کن تا که خوب بستانی
هیچ رنگی به از خطایی نیستحاجت آنکه آزمایی نیست
زعفران و حنا و قطرهٔ چنداز مداد است، بیش از این مپسند
خط بر او خوب و هم طلا خوبستزینت خطّ خوب مرغوبست
چشم را رنگ سرخ سیر و سفیدخیره سازد چو دیدن خورشید
بهر خط نیمرنگ میبایدتا از او دیدهای بیاساید
رنگهایی که تیرهرو باشدخط رنگین بر او نکو باشد
ساز آهار از نشاسته کنیاد گیر این ز پیر پختهسخن
اوّلاً کن خمیر و آب بریزپس بجوشش دمی به آتش تیز
پس لعاب سرش بدو کن ضمصاف سازش نه نرم و نی محکم
رو به کاغذ بمال و سعی نمایتا که کاغذ نیوفتد از جای
کاغذ خویش چون دهی آهارمال آبی به روی او زنهار
مهرهٔ کاغذ آنچنان بایدکه رُخ رَخ درو به ننماید
تختهٔ مهره پاک باید شُستزور بازو ولی نه سخت نه سُست
با تو ذکر قلمتراش کنمحرفهای نهفته فاش کنم
تیغ او نی دراز نی کوتاهتنک و پهن نیست خاطرخواه
تا که در خانهٔ قلم گرددوان قلم قابل رقم گردد
تا توانی قلم روان متراشدیر بتراش و خویش را مخراش
خانهای قلم دراز مکنبهر خط خوب نیست ختم سخن
نیز کوته مکن که نیست نکوبشنو این نکته و دلیل مجو
اندکی از درون او بگذاربا برونِ قلم نداری کار
شق گشاده مکن که نیست پسنددرِ تشویشِ خویش را در بند
شیوهٔ اعتدال مرعی دارورنه میدان که کردهای بیگار
وحشی و انسیاش برابر کنچار دانگ و دو دانگ گشته کهن
نی قط پاک و صاف میبایدکه درو عکس روی بنماید
از سطبری نی ملول مباشبهر قط بهترست کردم فاش
شرح قط دان که بیشمار بودهرکه دانست مرد کار بود
گیر محکم قلمتراش اوّلبا نی قط اگر نه احول
قلم خویش بر نی قط نهگر بگیری قلم باصبع به
ساز محکم قلم بناخن خویشتا که در قط زدن نگردد ریش
قط اوّل نکو نمیآیددویمی گر نکو بود شاید
قط محرّف کنی خطا باشدمتوسّط کنی روا باشد
تا صدای قط قلم شنویغافل از قط آن قلم نشوی
که صدای قط قلم نه نکوستبل صدای ندای علّت اوست
کاتبا جون قلم تراشیدیخاک بر پشت خامه مالیدی
آن قلم را به نقطه تجربه کنبشنو این حرف نو ز پیر کهن
از قلم نقطه چون درست آیدخوشنویسی اگر کنی شاید
نسختعلیق اگر خفی و جلیستواضعالاصل خواجه میرعلیست
نسبتش بوده با علی ازلینسبش نیز میرسد بعلی
تا که بودست عالم و آدمهرگز این خط نبوده در عالم
وضع فرموده او ز ذهن دقیقاز خط نسخ و از خط تعلیق
نی کلکش از آن شکر ریز استکاصلش از خاک پاک تبریز است
نکنی نفی او ز نادانیبی ولایت نبوده تا دانی
کاتبانی که کهنه و نویندخوشهچینان خرمن اویند
مولوی جعفر و دگر اظهرخوشنویسان اظهر و اطهر
در جمیع خطوط بوده شگرفز اوستادان شنیدهام این حرف
خط پاکش چو شعر او موزونهست تعریف او ز حد بیرون
بُد معاصر به مجمعالافضالشیخ شیرینمقال شیخ کمال
آنکه شعرش چو میوههای خجندهست شیرینتر از نبات و ز قند
همه رفتند از این جهان خرابرخ نهفتند در نقاب تراب
بهرشان زآنچه خوانم و دانمروّح الله روحهم خوانم
ظاهر خط اصول و ترکیب استکرسی و نسبتش به ترتیب است
بعد اینها بود صعود و نزولشمره هم داخل است و هست قبول
نسختعلیق را مجو ارسالکاندر این باب نیست قال و مقال
هست ارسال در خطوط دگراین بدان و ازین سخن مگذر
جمع میکن خطوط استاداننظری میفکن در این و در آن
طبع تو سوی هرکدام کشیدجز خط او دگر نباید دید
تا که چشم تو پر شود ز خطشحرف حرفت چو دُر شود ز خطش
در دو نوع است مشق و ننهفتمبا تو ای خوبرو جوان گفتم
قلمی خوان یکی دگر نظرینبود این سخن هنی و مری
قلمی مشق کردن نقلیروز مشق خفی و شام جلی
نظری دان نگاه کردن خطبودن آگه ز لفظ و حرف و نقط
هر خطی را که نقل خواهی کردجهد کن تا نکوبی آهن سرد
حرف حرفش نکو تأمّل کننی که چون بنگری تغافل کن
قوّت و ضعف حرفها بنگردار ترکیب آن به پیش نظر
در صعود و نزول او میبینتا که حظّی بری از آن و از این
باش از شمرههای حرف آگاهتا بود صاف و پاک و خاطرخواه
چون که خط روی در ترقی کردبنشین گوشهای و هرزه مگرد
مختصر نسخهای به دست آوربه خط خوب و دار پیش نظر
هم بر آن قطع مسطر و قلمشساز ترتیب تا کنی رقمش
پس از آن مینویس سطری چندخودپسندی به خویشتن مپسند
جهد کن تا ز مشق نقلی خویشنشوی غافل ار کنی کم و بیش
نقل را اهتمام باید کردسطر سطرش تمام باید کرد
نی که هر سطر چون کنی بنیادز ابتدا گر دو حرف بد افتاد
بگذاری و باز سطر دگرکنی آغاز از این غلط بگذر
کز غلط هیچکس کسی نشودبوریا هرگز اطلسی نشود
نظم فرمودن قواعد خطهست نزد فقیر محض غلط
نتوان هم به نثر بنوشتنو اندر این باب نیست هیچ سخن
زآنکه خط را حد و بدایت نیستهمچو الفاظ کش نهایت نیست
لیکن از مفردات حرفی چندمیکنم عرضه بیش از این مپسند
هست الف بی و کاف خرد و درازبا سر جیم و هی بدان ز آغاز
مدّ سین کشیده و سر عیننزد تو سازمش عیان بی شین
چند حرفی که هست صورتشانجمله مانند هم یکی میدان
ذکر منظوم حرفها این استگر صواب و اگر خطا این است
گرچه از مفرد و مرکّب خطاز الف تا به همزه و به نقط
جمله را میتوان قواعد گفتیک دو سه نوع و از کسی ننهفت
خط چو ظاهر بود توان گفتنهنر و عیب آن و ننهفتن
ای که حرف نکردهای بنیادبه تو تعلیم چون دهد استاد
زانکه تعلیم خط به وجه حسنغایبانه نمیتوان گفتن
سرخطت غایب و تو حاضر نیاعتراض تو هست بیمعنی
علم خط دان که هست پوشیدهکس ندانسته تا نکوشیده
تا نگوید معلّمت به زباننتوانی نوشتنش آسان
شرح دانستنش ز بیش و ز کمقلمی باشد و زبانی هم
معتبر لیک تو زبانی دانتا شود جمله مشکلت آسان
حرکت در الف سه میبایدگرچه آن از قلم همیآید
بی و تی و را اگر کشی تو درازاوّلش بر اخیر مشرف ساز
لیک هرگه نویسیاش کوتهراست باید کشید و بود آگه
کن سر جیم را دو نقطه و نیمدور او را چهسان دهم تعلیم
چون به تحریر درنمیآیدبا تو تقریر اگر کنم شاید
اول کافها دراز اولی استآخر کافها چو بی و چو تی است
مدّ سین همچو بی و تی درازاوّلش بر اخیر مشرف ساز
این دو مصراع اگر مکرّر شدبُد ضرورت از آن محرّر شد
دان سر عین صادی و نعلینیست نوعی دگر چو عین علی
سر عینی که با صعود بودیا که بیمد به دال پیوندد
این دو نعلی بود دگر صادیبا تو گفتم ز روی استادی
گرچه این هر دو را به شکل دگرگه خوشآیندهتر بود به نظر
میتوان هم نوشتنش آسانیکی فم الاسد یکی ثعبان
هی بود دالفی و ذوصادینوین دو خط را دهند زینت و زین
بعد هی مد اگر بود خوب استزانکه ترکیب خوب مطلوب است
میتوان نیز هی ذوصادینکه صعودش بود بسان دو عین
دو سه نوع دگر بود هی نیزظاهر است آن به نزد اهل تمیز
نیست اصلاح خط پسندیدهنزد استاد نیست سنجیده
گر بود ریش مد و حرفی چندکه به اصلاح باشد آن در بند
بالضرور از قلم کن اصلاحشدور میباش لیک از الحاحش
نکنی از قلمتراش اصلاحکاتبان را چه کار با جرّاح
ای که خواهی که خوشنویس شویخلق را مونس و انیس شوی
خطهٔ خط مقام خود سازیعالمی پر ز نام خود سازی
ترک آرام و خواب باید کردوین ز عهد شباب باید کرد
سر به کاغذ چو خامه فرسودنزین عمل روز و شب نیاسودن
ز آرزوهای خویش بگذشتنوز ره حرض و آز برگشتن
نیز با نفس بد جدل کردننفس بدکیش را زدن گردن
تا بدانی جهاد اصغر چیستبازگشتش به سوی اکبر چیست
وانچه با خود روا نمیداریهیچکس را بدان نیازاری
دل میازار گفتمت زنهارکز دلآزار حق بود بیزار
ورد خود کن قناعت و طاعتبیطهارت مباش یک ساعت
همه وقت اجتناب واجب داناز دروغ و ز غیبت و ز بهتان
از حسد دور باش و اهل حسدکز حسد صد بلا رسد به جسد
حیله و مکر را شعار مکنصفت ناخوش اختیار مکن
هرکه از مکر و حیله و تبلیسپاک گردید گشت پاکنویس
داند آن کس که آشنای دل استکه صفای خط از صفای دل است
خط نوشتن شعار پاکان استهرزه گشتن نه کار پاکان است
گوشهٔ انزوا نشیمن کنیاد گیر این سخن ز پیر کهن
مرتضا شاه اولیا حقادر زمان خلافت خلفا
انزوا را شعار ساخته بودتا دمی وارهد ز گفت و شنود
کردی اکثر کتابت مصحفخط از این یافت رسم و عزّ و شرف
وین علومی که در جهانست علمهم در آن دور ریختش ز قلم
ور نه در عهد خواجهٔ دو سراکی بدی فارغ از جهاد و غزا
غرض این فقیر از این تحریراین بود از نقیر و از قطمیر
کانزوا لازم خط است و علومگوشهای گیر تا شود معلوم
نوجوانی بسی سخن گفتیهمه از قصهٔ کهن گفتی
از قضا ایستاده بد پیریبهر اخذ و ادای تکبیری
گفت او را جوان تو هم سخنیگوی یا از نوی و یا کهنی
پیر گفتا اگر نه مدهوشیچه سخن به بود ز خاموشی
کاتب مشهدی تو هم بنیوشقول پیر گدا و شو خاموش
عمرها کاغذ سفید سیاهساختی و دلت نشد آگاه
ترک تعلیم و این تعلم گیربهرهای گیر از تکلم پیر
این زمان کت سیاه گشته سفیدکردهای از حیات قطع امید
جهد کن کز کمال آگاهیعذر تقصیر خویشتن خواهی
ورق نامه را بگردانینامه عمر خویش برخوانی
داد تعلیم در جهان دادیچون ندیدی حقوق استادی
بگذر از کاغذ و دوات و قلمگرچه زینها به عالمی تو علم
بود هشتاد و چار عمر عزیزگشته زایل تمام عقل و تمیز
در جوانی اگرچه نیز نبودو اندر این باب عذر لنگ چه سود
با تو این عذر لنگ از آن گفتمای پسندیده یار و ننهفتم
که ز دست بلای شوم فرنگشده بودم ز رنج آبله لنگ
مدّت چند سال پیوستهبودم از درد آبله خسته
خستهدل وز قوی نمانده اثرنتوان گفت شعر از این بهتر
خاصه در مشهد خراب یباباوفتاده خرابتر ز خراب
و اندر این درد بیدوا درداکه کسی پرسشی نکرد مرا
آشنا حال آشنا پرسدمشهدی را کسی چرا پرسد
خواستم ذکر خویش و حالت خویشدر قلم آرم و ملالت خویش
ذکر وحشت چو وحشت افزایدترک این حرف اگر کنم شاید
ذکر تاریخ سال و ماه کنمتا کی این نامه را سیاه کنم
ذکر اتمام نظم این نامهنهصد و بیست زد رقم خامه
بود ماه نخست از اوّل سالکه به آخر رسید قال و مقال
شرح آداب خط ز بیش و ز کمکردم آخر در این رساله رقم
آنچه دانستم و ندانستمگفتم القصّه تا توانستم
هنر و عیب خود بیان کردموآنچه بودی نهان عیان کردم
ای خوش آنان که عیب پوشانندنه که سر خیل عیب کوشانند
حق نگهدار عیبپوشان بادبالنّبی و آله الامجاد
Comments
Loading comments…